X
تبلیغات
حـــرم دل - فریدون مشیری

بوی باران بوی سبزه بوی خاك


شاخه های شسته باران خورده پاك


آسمان آبی و ابر سپید


 برگهای سبز بید


عطر نرگس رقص باد


نغمه شوق پرستو های شاد


خلوت گرم كبوترهای مست


 نرم نرمك می رسد اینك بهار


خوش به خال روزگارا


 خوش به حال چشمه ها و دشت ها


خوش به حال دانه ها و سبزه ها


خوش به حال غنچه های نیمه باز


 خوش به حال دختر میخك كه می خندد به ناز


 خوش به حال جام لبریز از شراب


 خوش به حال آفتاب


 ای دل من گرچه در این روزگار


 جامه رنگین نمی پوشی به كام


باده رنگین نمی نوشی ز جام


 نقل و سبزه در میان سفره نیست


 جامت از ان می كه می باید تهی است


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم


ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


 ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار


 گر نكویی شیشه غم را به سنگ


 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ




فریدون مشیری



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 توسط الهام
همه می پرسند

چیست در زمزمه مبهم آب ؟


چیست درهمهمه دلکش برگ ؟


چیست در بازی آن ابر سپید


روی این آبی آرام بلند


که تو را می برد این گونه


به ژرفای خیال؟


چیست در خلوت خاموش کبو ترها ؟


چیست در کوشش بی حاصل موج؟


چیست در خنده جام؟


که تو چندین ساعت


مات و مبهوت به آن می نگری ؟


نه به آب


نه به ابر


نه به برگ


نه به این آبی آرام بلند


نه به این خلوت خاموش کبوترها


نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام


من به این جمله نمی اندیشم


من ، مناجات درختان را


هنگام سحر


رقص عطر گل یخ را با باد


نفس پاک شقایق را در سینه کوه


صحبت چلچله ها را با صبح


نبض پاینده هستی را در گندمزار


گردش رنگ و طراوت را


در گونه گل


همه را می شنوم ،می بینم


به تو می اندیشم


ای سرا پا همه خوبی


تک وتنها به تو می اندیشم


همه وقت همه جا


من به هر حال که باشم


به تو می اندیشم


تو بدان ،تنها تو بدان


تو بیا


تو بمان با من، تنها تو بمان


جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب


من فدای تو


به جای همه گلها تو بخند


اینک این من که به پای تو در افتادم باز


ریسمانی کن از آن موی دراز


تو بگیر،تو ببند!


تو بخواه


پاسخ چلچله ها را تو بگو!


قصه ابر هوا را تو بخوان


تو بمان با من ، تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش


من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست


آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش




فریدون مشیری


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اسفند 1389 توسط الهام

 

 

زندگی دفتری از خاطره هاست!

خاطراتی شیرین خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد

ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند

به چنین رهگذری آمده ایم

گذری دنیا نام که ز نامش پیداست مایه سختیهاست

ما ز اقلیم ازل ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم

چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم

ما در آن روز نخست تک و تنها بودیم

خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخنی از پدر و مادر دلبند نبود

یک زمان دانستیم پدر و مادر فرزندی هست خواهر و همسر دلبندی هست

زندگی دفتری از خاطره هاست !

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد

روزی از راه رسید : که پدر لحظه بدرودش بود

ناله در سینه تنگ اشک در چشم غم آلودش بود

جز غم و رنج توانکاه نداشت سینه اش سنگین بود قوت آه نداشت

با نگاهی می گفت:پس از آن خستگی و پیری و بیماریها

دفتر عمر پدر را بستند ای پسر جان بدرود

لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه اثری هیچ نبود

پدرم چشم غم آلوده حیرانش را و بست و دیگر نگشود

روزی از راه رسید که چونان روز مباد

روز ویرانگر سخت روز طوفانی تلخ

که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت

زورق کوچک بشکسته ما در دل موج خروشنده دریا افتاد

کاخ امید فرو ریخت مرا مادر از پا افتاد

در نگاهش خواندم : مادر خسته تن و خسته دلم ز من آهنگ جدایی دارد

حالت غم زده اش چشم ماتم زده اش با من گفت:

که از این بند گران عزم رهایی دارد

مادرم آنکه چو خورشید به ما گرمی داد

پیش چشمم افسرد باغ سرسبز امیدم پژمرد

اشک نه هستی من گشت در جانم و از دیده به رخساره دوید

مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم: آفتابم ز لب بام پرید

لحظه ای می آید لحظه ای صبر شکن

که یتیمی سر راهی گرید پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد

مادری نیست که درمانده یتیم جای در دامن مادر گیرد.

بارها دیده ام و می بینم اشک آلوده با نگاهی پر درد وز تهی دستی خویش

بهر تنها فرزند سالها حسرت و ناکامی اندوخته است

پشت سر می بیند دشت تا دشت

غم و غربت و سرگردانی

پیش رو می نگرد کوه تا کوه

پریشانی و بی سامانی

من به جز سکه اشک چه توانم که به پایش ریزم ؟

نه مرا دستی هست که غمی از دل او بردارم

نه دلی سخت کزو بگریزم.

ما همه همسفریم کاوان می رود و می رود آهسته به راه

مقصدش سوی خداست ما همه از سوی خدا آمده ایم

باز هم رهسپر کوی خداییم همه!

ما همه همسفریم لیک در راه سفر غم و شادی به همراهست

ساعتی در دل این وادی پیر می رسد

همسفری شاد به ماتمکده ای

یک نفر در شب کام یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد !

وز سر تخت مراد پای بر تخته تابوت گذاریم همه!

پدر خسته به راه مادر بخت سیاه

سوگواران پسر و دختر تنها مانده

عاشقانی که ز هم دور شدند

دخترانی که چو گل پژمردند!

کودکانی که به غربت زدگی خفته در گور شدند!!

همگی همسفریم

تا ببینیم کجا باز کجا؟

چشممان بار دگر سوی هم باز شود؟

در جهانی که در آن راه ندارد اندوه!

زندگی با همه معنی خویش از نو آغاز شود

زندگی دفتری از خاطره هاست !

خاطراتی شیرین !

خاطراتی مغشوش!

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد

 

 

«فریدون مشیری»



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 توسط الهام


مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يی

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

          بسپاريم به باد!

آه !

          باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شيرين" ،

تيشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسی ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بی نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به اميدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی يا نرسی!

سينه بی عشق مباد!!



فریدون مشیری



نوشته شده در تاريخ جمعه ششم فروردین 1389 توسط الهام

باز کن پنجره ها را که نسيم

روز ميلاد اقاقی ها را جشن می گيرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

کوچه يکپارچه آواز شدست

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

باز کن پنجره ها را ايدوست

هيچ يادت هست

که زمين را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

توی تاريکی شبهای بلند ،

سيلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سينه گلهای سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

حاليا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهی

روز ميلاد اقاقی ها را

جشن می گيرد !

خاک جان يافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اينهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

                    و بهاران را باور کن !

 

فریدون مشیری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱:سلام دوستان عزیز

ختم قرآنی برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام عصر برگزار می شود.

دوستانی که تمایل به شرکت در ختم قرآن هستند لطفا در نظرات به صورت عمومی جز مورد نظر را اعلام کنند اگر سیستم خودم درست شد که هیچ وگرنه از دوستان خبر می گیرم این ختم قرآن حتما اجرا میشه.

پ.ن۲:دوستای گلم  ختم قرآن از روز ۲۶ شروع میشه

تا ساعت ۲۴  روز ۲۹

پ.ن۳:پیشاپیش سال نو مبارک.سالی سرشار از موفقیت،سرافرازی و شادکامی را برایتان ارزومندم.

 

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم اسفند 1388 توسط الهام

از تو مي‌پرسم، اي اهورا

 

مي‌توان در جهان جاودان زيست؟

 

(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

 

- هر كه را نام نيكو بماند،

 

                           جاوداني است

 

از تو مي‌پرسم، اي اهورا

 

تا به دست آورم نام نيكو

 

بهترين كار در اين جهان چيست؟

 

(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

 

- دل به فرمان يزدان سپردن

            

                   مشعل پر فروغ خرد را

 

سوي جان‌هاي تاريك بردن

 

 از تو مي‌پرسم، اي اهورا

 

چيست سرمايه رستگاري؟

 

(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

 

- دل به مهر پدر آشنا كن

 

             دين خود را به مادر ادا كن

 

اي پدر، اي گرانمايه مادر

 

جان فداي صفاي شما باد

 

با شما از سر و زر چه گويم

 

هستي من فداي شما باد

 

با شما، صحبت از «من» خطا رفت

 

من كه باشم؟ بقاي شما باد

 

اي اهورا

 

من كه امروز، در باغ گيتي

 

چون درختي همه برگ و بارم

 

رنج‌هاي گران پدر را

 

با كدامين زبان پاس دارم

 

سر به پاي پدر مي‌گذارم

 

جان به راه پدر مي‌سپارم

 

ياد جان سوختن‌هاي مادر

 

لحظه‌اي از وجودم جدا نيست

 

پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را

 

قدر يك موي مادر بها نيست

 

او خدا نيست، اما وفايش

 

                  كمتر از لطف و مهر خدا نيست.....

 

 

 

roseفریدون مشیریrose

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:ببخشید این دفعه نشد که دوستان عزیزم رو دعوت کنم فقط دو تا از

دوستان رو خبر کردم اون هم به صورت پیام کوتاه.

پ.ن۲:امیدوارم از این شعر خوشتون بیاد.

                            در پناه حق شاد باشید و پیروز   pink roses



نوشته شده در تاريخ شنبه یکم اسفند 1388 توسط الهام
من دلم می خواهد

 

خانه ای

 

داشته باشم پر دوست

 

کنج هر دیوارش


 

دوستهایم بنشینند آرام


 

گل بگو گل بشنو


 

هرکسی می خواهد


 

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد


 

یک سبد بوی گل سرخ


 

به من هدیه کند


 

شرط وارد گشتن

 

شست و شوی دلهاست


 

شرط آن داشتن


 

یک دل بی رنگ و ریاست


 

بر درش برگ گلی می کوبم 

 

روی آن با قلم سبز بهار

 

می نویسم ای یار


 

خانه ی ما اینجاست


 

تا که سهراب نپرسد دیگر


 

                                      "خانه دوست کجاست؟ "

 

 

فریدون مشیری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:التماس دعا



نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم بهمن 1388 توسط الهام

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

                       - دانسته-

                          بیازارد !

 

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

 

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

 

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

 

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

 فریدون مشیری



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم دی 1388 توسط الهام