حـــرم دل

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب/تا درین پرده جز اندیشه او نگذارم


گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .

ما همه‌ آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست.

آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.

اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.

آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد.

او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.

دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند.

و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.

گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.

زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد.

تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.

خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم


عرفان نظرآهاري


برچسب‌ها: گل آفتابگردان, عرفان نظرآهاري, حرم دل

[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 17:50 ] [ الهام ]

[ ]

از جوانمرد پرسیدند:نشان کسی که خدااورا دربرگرفته است،چیست؟

گفت:آن که ازفرق تاقدمش همه ازخدابگوید.

دستش از خدابگوید،پایش ازخدابگوید،نشستن     

ورفتن ودیدنش از خدا بگوید،وحتی نَفَسَش،نَفَسَش از خدا بگوید.

مثل مجنون که هر که می رسید ازلیلی اش می گفت،به زمین وبه دریاوبه دیوار،

به مردم و به درخت و به گوسفندان.....

مومن،مجنونی است که لیلی اش خداوند است.



                                                                                           
عرفان نظرآهاري


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاري, حرم دل

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 14:19 ] [ الهام ]

[ ]

ماه مرشد بر بالاي بسطام بود، سخن مي‌گفت. يعني که مهتاب بود.


ماه مرشد مشتي نور بر مزار بايزيد پاشيد، بر سنگي چليپايي که مناجاتي بر آن کنده بودند و

گفت که هزار و صد و شصت و شش بهار ازاين مزار مي‌گذرد.


ماه مرشد گفت: او که اينجا خوابيده است و نامش سلطان‌العارفين است روزگاري اما کوچک

بود و نام او طيفور بود و من از او شب‌هاي بسياري به ياد دارم، که هر کدامش ستاره‌اي است،

شبي اما از همه درخشان‌تر بود و آن شبي است که او هنوز کودک بود، خوابيده بود و مادرش

نيز، سرد بود و زمستان بود و برف مي‌باريد و به جز من که ماه مرشدم همه در خواب بودند.

مادر طيفور لحظه‌اي چشم باز کرد و زير لب گفت: عزيز‌کم، تشنه‌ام، کمي آب به من مي‌دهي؟

پسر بلند شد و رفت تا کوزه آب را بياورد، اما کوزه خالي بود. با خود گفت: حتماً در سبو‌ آبي

هست. به سراغ سبو رفت. سبو هم خالي بودو پس کوزه را برداشت رفت تا از چشمه آب

بياورد. سوز مي‌آمد و سرد بود و زمين ليز و يخبندان. و من مي‌ديدمش که مي‌لرزيد و

دست‌هاي کوچکش از سردي به سرخي رسيده بود. و ديدم که بار‌ها افتاد و برخاست و هر

بار خراشي بر سر و روي‌اش نشست.

چشمه يخ زده بود و او با دست‌هاي کوچکش آن را شکست و آبي برداشت. به خانه

برگشت، ساعتي گذشته بود. آب را در پياله‌اي ريخت و بر بستر مادرش رفت. مادرش

اما به خواب رفته بود و او دلش نيامد که بيدارش کند. و همان‌طور پياله در دست کنار

مادرش نشست. صبح شد و من ديگر رفتم. فردا اما از شيخ آفتاب شنيدم که مادرش

چشم باز کرد و ديد که پسرش با پياله‌‌اي در دست کنارش نشسته پرسيد: چرا نخوابيده‌اي

پسرم.

پسر گفت: ترسيدم که بخوابم و شما بيدار شويد و آب بخواهيد و من نباشم. مادر گريست

و برايش دعايي کرد.

و از آن پس او هر چه که يافت از آن دعاي مادر بود. من نيز از آن شب تاکنون هر شب

بر او باريده‌ام. که باريدن بر او تکليفي‌ست که خدا بر من نهاده است.


ماه مرشد اين را گفت و به نرمي رفت زيرا شيخ آفتاب از راه رسيده بود.


«عرفان نظرآهاری»

[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 17:52 ] [ الهام ]

[ ]

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

****

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش مستجاب شد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

****

راستی

من همان خاک خوشبختم

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟!

 

 

«عرفان نظر آهاری»

[ یکشنبه نهم آبان 1389 ] [ 8:13 ] [ الهام ]

[ ]

سالهای سال ، درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ

بدنیا به آمد . سیب ها هر کدام یک کلمه بود . کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا

 را می گرفتند و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما

می دانست ، خدا هم .

100936966430.jpg

درخت اسم خدا را به هرکس که می رسید می بخشید . آدم همه اسم خدا را

 دوست داشتند . بچه ها اما بیشتر . و وقتی سیب می خوردند ، خدا را مزمزه

می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت .
درخت سیب زیادی پیر شده بود خسته بود . می خواست بمیرد ؛ اما اجازه خدا

 لازم بود . درخت رو به خدا کرد و گفت : "همه عمر اسم شیرینت را بخشیدم ؛

 اسمی که طعم زندگی را یادآدم ها می داد . حس می کنم ماموریتم دیگر تمام

 شده بگذار زودتر به تو برسم "
خدا گفت : " عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن آخرین سیبت ،

 سهم کودکی است که هنوز دندانهایش جوانه نزده ، این آخرین هدیه را هم ببخش .

 صبر کن تا لبخندش را ببینی ."
و درخت یکسال دیگر هم زنده ماند . برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک اخرین

 سیب را از شاخه چید ، خدا لبخند زد و درخت ، آرام در آغوش خدا جان داد .

 

 

 

عرفان نظرآهاري

 

ــــــــــــــــــــــ

پ.ن:از این پس حرم دل در روزهای یکشنبه و سه شنبه به روز می شود.

[ یکشنبه بیستم تیر 1389 ] [ 16:30 ] [ الهام ]

[ ]

قلب من

قالی خداست

تار و پودش از پَرِ فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نَوار من

از تلاش آفتاب

                                   

شب که می شود،خدا

رویِ قالی دلم

راه می رود

ذوق می کنم،گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکّب سیاه

سال هاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

 

                                 

ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند؟

از میان تار و پود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند؟

آه

آه از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیگر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است

                                      

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم،قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چه قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف اوست

این پرنده ای که لای تار و پود آن نشسته است

هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست

 

«عرفان نظر آهاری»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:از این پس حرم دل روزهای یک شنبه به روز می شود و روزهای سه شنبه مزین

به مناجاتی

[ یکشنبه دوم خرداد 1389 ] [ 16:8 ] [ الهام ]

[ ]

خداوند گفت:«دیگر پیامبری نخواهیم فرستاد،از آنگونه که شما انتظار دارید؛اما

جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند.»

و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش

 خدا بود.عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

 

و خدا گفت:«اگر بدانید،حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.»

 

خداوند رسولی از آسمان فرستاد.باران،نام او بود.همین که باران،باریدن گرفت،

آنان که اشک را می شناختند،رسالت او را دریافتند،پس بی درنگ توبه کردند و

 روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.

 

خدا گفت:«اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.»

 

خداوند پیغامبر باد را فرستاد،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت.پس باد روزی توفان شد

و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.

 

خدا گفت:«آن که خبر باد را می فهمد،قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این

 چنین است.»

خدا گلی را از خاک برانگیخت،تا معاد را معنا کند.

و گل چنان از رستخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید،رستاخیز را به یاد

آورد.

خدا گفت:«اگر بفهمید،تنها با گلی قیامت خواهد شد.»

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت.دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان

به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند.مردم تماشا می کردند و چنان به

سجده  افتادند،که هیچ از آن ها باقی نماند.

 

خدا گفت:«آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند،به بهشت خواهد رفت.»

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت:«جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل

است،اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد،تا پرنده دروغگو

 را بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر.اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب

 و رسول باران . فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است...»

 

 

عرفان نظر آهاریroses

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

[ دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 ] [ 20:45 ] [ الهام ]

[ ]

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌

نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌

 كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.

هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
 
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و
 
 روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌
 
كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌
 
برگيرد.
 
و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود.
 
گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌
 
كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌
 
كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه
 
‌ بمانيم...
 
 
آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده،
 
كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد
 
مي‌خواهم.
عرفان نظر آهاریبهاربيست                   www.bahar-20.com
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:التماس دعابهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

[ چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ] [ 11:0 ] [ الهام ]

[ ]

هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و ابريشم‌ و

عشق‌ مي‌افتم. خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسيم. بس‌ كه‌

لطيف‌ بودم، توي‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم. اما زمين‌ تيره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌

به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌ قطره‌ تيره ‌تر شدم‌ و

ذره ‌ذره‌ سخت‌تر.

من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و ديوار . ديگر نور از من‌ نمي‌گذرد، ديگر آب‌ از من‌ عبور نمي‌كند، روح‌

در من‌ روان‌ نيست‌ و جان‌ جريان‌ ندارد.

حالا تنها يادگاري‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشك‌ است‌ كه‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ كرده‌ام،

گريه‌ نمي‌كنم‌ تا تمام‌ نشود، مي‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هايم‌ سنگ‌ريزه‌ ببارد.

 

يا لطيف! اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ اشك‌ سنگ‌ريزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌

شيشه‌ها بشكند و دل‌هاي‌ نازك‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟

وقتي‌ تيره‌ايم، وقتي‌ سراپا كدريم، به‌ چشم‌ مي‌آييم‌ و ديده‌ مي‌شويم، اما لطافت‌ كه‌ از حد بگذرد،

ناپديد مي‌شود.

يا لطيف! كاشكي‌ دوباره‌ مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ مي‌بخشيدي‌ يا مي‌چكيدم‌ و

مي‌وزيدم‌ و ناپديد مي‌شدم، مثل‌ هوا كه‌ ناپديد است، مثل‌ خودت‌ كه‌ ناپيدايي... يا لطيف! مشتي،

تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

 

 

عرفان‌ نظرآهاري‌

[ پنجشنبه یکم بهمن 1388 ] [ 10:55 ] [ الهام ]

[ ]

نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.نمي شود سرك كشيد و آن طرفش

را ديد.اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي

دهد.كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف

نگاه كرد.شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.شايد هم پنجره

اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

 

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟مي شود از ديوارها فاصله گرفت و

قاطي زندگي شد و مي شود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست.و

شايد مي شود تيشه اي برداشت و كند و كند وكند.شايد دريچه

اي.شايد شكافي.شايد روزني.

 

هميشه دلم مي خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم.حتي به

قدر يك سر سوزن،براي رد شدن نور،براي عبور عطر و

نسيم،براي ...،بگذريم.

 

گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي نشينم و گوشم را مي چسبانم به

آن و فكر مي كنم،اگر همه چيز ساكت باشد مي توانم صداي باريدن

روشنايي را از آن طرف بشنوم.اما هيچ وقت،همه چيز ساكت نيست و

هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط خطي كند.

 

ديوارهاي دنيا بلند است،ديوارها و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن

طرف ديوار.مثل بچه بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به

خانه همسايه مي اندازد.به اميد آنكه شايد در آن خانه باز شود.گاهي

دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.آن طرف حياط خانه خداست.و آن

وقت هي در مي زنم، در مي زنم، در مي زنم و مي گويم:«دلم افتاده

توي حياط شما،مي شود دلم را پس بدهيد...»

 

كسي جوابم را نمي دهد.كسي در را برايم باز نمي كند.اما هميشه

دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار،همين.و من اين بازي را دوست

دارم.همين كه دلم را پرت مي كنند اين طرف ديوار همين كه...

 

من اين بازي را ادامه مي دهم و آن قدر دلم را پرت مي كنم، آن قدر دلم

را پرت مي كنم تا خسته شوند،تا ديگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز

كنند و بگويند:«بيا خودت دلت را بردار و برو.»

آن وقت مي روم و ديگر هم بر نمي گردم.

من اين بازي را ادامه مي دهم...

 

                                     عرفان نظر آهاری

[ دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ] [ 18:45 ] [ الهام ]

[ ]

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده گفت:

«اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.»

 پرنده گفت:«من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم.اما گاهی

پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.»

 

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت:«راستی،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟»انسان منظور پرنده

را نفهمید،اما باز خندید.

 

پرنده گفت:«نمی دانی،توی آسمان چه قدر جای تو خالی ست.»

انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی

که نمی دانست چیست.شاید یک آبی ِ دور.یک اوج دوست داشتنی.

 

پرنده گفت:«غیر از تو،پرنده های دیگری را می شناسم که پر زدن از

یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت

دارد،اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.»

 

پرنده این را گفت و پر زد.انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا این که

چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ

بالای سرش،آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج می زد.

 

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:«یادت

می آید،تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای

تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.راستی،عزیزم،بال هایت را کجا جا

گذاشتی؟»

 

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس

کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گریست.

 

 

عرفان نظر آهاری

[ جمعه یازدهم دی 1388 ] [ 11:6 ] [ الهام ]

[ ]

کسی بود که مدام به حسرت می گفت:کاش زودتر زاده شده بودم .کاش

پیامبر را دیده بودم.کاش به خدمت رسول رسیده بودم.

جوانمرد به او گفت:هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر

پیامبر است.اگر روز را به شب آری و کسی را نیازرده باشی،آن روز

تا شب با پیامبر زندگی کرده ای،ولی اگر هزار نماز کنی و هزار حج

بگزاری و کسی را بیازاری،نه خدا تو را دوست خواهد داشت و نه

پیامبرش،و هیچ طاعت از تو مقبول نخواهد بود.

 

 

عرفان نظر آهاری

[ دوشنبه هفتم دی 1388 ] [ 10:5 ] [ الهام ]

[ ]

او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی

از کنار او گذشت

 

*

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

 

*

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد؟

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

 

*

او از این طرف، دعا از آن طرف

در میان راه

باهم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند

 

*

برفها

کم کم آب می شود

شب

ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود

 

عرفان نظرآهاری

[ سه شنبه یکم دی 1388 ] [ 11:49 ] [ الهام ]

[ ]

شیطان

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

 

***

 

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

 

***

شب بود اما

صبح آمده این دوروبرها

این ردپای روشن اوست

این بال و پرها

 

***

لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم

 


 

عرفان نظر آهاری

[ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ] [ 23:55 ] [ الهام ]

[ ]

خوشبخت بود،زیرا هیچ سوالی نداشت.اما روری سوالی به سراغش

آمد.و از ان پس  خوشبختی دیگر،چیزی کوچک بود.او از خدا معنی

زندگی را پرسید.اما جوابش را با همان سوال داد.خدا گفت:«اجابت تو

همین سوال توست.سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که

این دانه ای است که آب و نور می خواهد.»

 

او سوالش را کاشت.آبش داد و نورش داد.و سوالش جوانهزد و شکفت و

ریشه کرد.ساقه و شاخه و برگ.و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه

سوالی و هر برگ سوالی.

 

و او که زمانی تنها یک سوال داشت،درختی شد که از هر سر انگشتش

سوالی آویخته بود.و هر برگ تازه،دردی تازه بود و هر بار که ریشه

فروتر می رفت،درد او نیز عمیق تر می شد.

 

فرشته ها می ترسیدند.فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می

ترسیدند.

 

اما خدا گفت:«نترسید،درخت او میوه خواهد داد. و باری که این درخت

می آورد،معرفت است.»فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت او

میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند.اما در دل هر میوه

ای،باز دانه ای بود و هر دانه آغاز درختی و هر که میوه ای را برد،در

دل خود بذر سوال تازه ای را کاشت.

 

 

عرفان نظر آهاری

[ جمعه سیزدهم آذر 1388 ] [ 17:15 ] [ الهام ]

[ ]

گفتند:چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن.شب چهلمین،خضر(ع) خواهد آمد.چهل سال خانه ام را رُِفتم و روبیدم و خضر(ع) نیامد.زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم.

**********

گفتند:چله نشینی کن.چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.و من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم،اما هرگز بلندی را بوی نبردم.زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کردم.

**********

گفتند:دلت پرنیان بهشتی است.خدا عشق را در آن پیچیده است.پرنیان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم ،بوی نفرت عالم را گرفت.و تازه دانستم بی آنگه با خبر باشم،شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.

به اینجا که می رسم ناامید می شوم،آنقدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم.اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید:هنوز فرصت هست،به آسمان نگاه کن.خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغی دلی است.دلت را روشن کن.تا چلچراغ خدا را بیفروزی.فرشته شمعی به من می دهد و می رود.

**********

راستی امشب به آسمان نگاه کن،ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است.

 

 

                                   عرفان نظر آهاری

[ شنبه هفتم آذر 1388 ] [ 0:39 ] [ الهام ]

[ ]

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود،فریب می فروخت.

مردم دور بساطش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

توی بساطش همه چیز بود:غرور ،حرص،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را.بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را بهم میزد،دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهمنم را خواند،موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم،فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم،نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت:البته تو با همه فرق می کنی.تو زیرکی و مومن.زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد،حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند.و او هی گفت و گفت و گفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای آن چیزهای دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خودم گفتم:بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزد.بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.فهمیدم کنار بساط شیطان جا گذاشتم.

تمام راه را دویدو،تمام را را لعنتش کردم،تمام راه را خدا خدا کردم. می خواستم یقه اش نامردش را بگیرم.عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم.شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل.

اشک هایم که تمام شد،بلند شدم،بلند شدم،بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم،که صدایی شنیدم....صدای قلبم را.

******

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.

 

            

                            عرفان نظر آهاری

[ جمعه بیست و نهم آبان 1388 ] [ 0:36 ] [ الهام ]

[ ]

جوانمرد می گفت:عمری است که از خدا شرمنده ام،زیرا روزی ادعای دوستی خدا کردم و گفتم:خدایا!شصت سال است که در دوستی تو را می زنم و در شوق تو می سوزم و تو پاسخم نمی دهی.

خدا گفت:اگر تو شصت سال است که در دوستی ام زده ای، من از ازل در دوستی ات را زده ام،و از آشتیاقی که به تو داشتم آفریدمت!

جوانمرد گفت:هیچ کس نیست که در دوستی از خدا پیش افتد.

خدا در همه چیز قدیم است و در دوستی قدیم ترین.

 

                           عرفان نظر آهاری

[ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ] [ 10:29 ] [ الهام ]

[ ]

می رفتند و می گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام.

جوانمرد برخاست و گفت:از اینجا تا خدا سه گام بیشتر نیست.

تعجب کردند و شوریدند و فریاد زدند و گفتند :عمری است می رویم و هنوز نرسیده  

ایم،چگونه است که تو می گویی سه گام بیشتر نیست؟

 

جوانمرد گفت:گام اول این است که بگویی خدا ،و دیگر هیچ،گام دوم انس است و

 

سومین گام سوختن.

 

و خود گفت:خدا و انس گرفت و سوخت.

 

آنها اما همچنان می رفتند و همچنان می گفتند:از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و

 

هزاران گام

 

 

                           عرفان نظر آهاری

 

[ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ] [ 10:30 ] [ الهام ]

[ ]

ماه مرشد گفت: عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است. اما آشیانه سیمرغ

 

بر بالای قاف نیست. آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ. و آنگاه چوبی به ما داد و

 

همیانی. و گفت: این همیان حق است. آن را پاس بدارید که آذوقه شماست...

 

گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از آن بنوشید. به زمستان که رسیدید حق ، آتش

 

است، گرم تان می کند. به بی راهه که رسیدید، حق چراغ است، راه را نشان تان می دهد. و آن

 

هنگام که به برزخ درآمدید، حق پل است، عبورتان می دهد.

 

و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید. اما روز ی خواهد رسید که

 

عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ

 

بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.

 

به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز. ولی باز

 

از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ. این بار

 

دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.

 

و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در

 

دست هر کدام چوبی. ما مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند. زیرا می دانند

 

که معراج مردان بر سردار است.

 

ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش. زیرا که در

 

عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.

 

و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و

 

فردا و پس فردا.

 

و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد

 

دادند.

 

ماه مرشد گفت و عشق این است.

 

از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است

 

و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.

 

ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عین عاشقی مانده بودیم!

 

 

 

                           عرفان نظرآهاری

[ دوشنبه هجدهم آبان 1388 ] [ 23:12 ] [ الهام ]

[ ]

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما

عشق، آن صیاد است که

 

 

کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر

می کند. پس کبوترش را

 

 

پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

 

 

 

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما

عشق، آن پلنگ است که ناز

 

 

 

آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را

به توفان خود تکه تکه

 

 

کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

 

*

 

 

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما

عشق، آن آسمان است که

 

 

عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.

 

 

پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

 

*

 

 

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

 

 

هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و

تن اش از سنگ و

 

غیرت و استخوان.

 

و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و

عنانش را کشید، آنچنانکه

 

قلبش از جا کنده شد.

 

سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت

را بیاموز که: عشق کار

 

 

نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

 

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست

عاشقی بود.

 

                                      عرفان نظر آهاری

[ جمعه هشتم آبان 1388 ] [ 11:11 ] [ الهام ]

[ ]

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز

صبح از جهنم بیرون می آمد و

 

مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می

پاشید و خوشحال بود، اما بیش از

 

هر چیز خورشید آزارش می داد...

 

 

خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن

تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می

 

رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.

 

 

 

شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد

و دیو را از آدم.

 

شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد

روز را و نور را و خورشید را در آن

 

پیچید یا کاش …

 

و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند.

نابینایی ابتدای گم شدن

 

است و گم شدن ابتدای جهنم.

 

 

اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را

چطور می شد از مردم گرفت!

 

شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد.

جهل را با خود به جهان آورد. جهل ،

 

جوهر جهنم بود.

 

حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی

سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی

 

غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.

 

چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .

 

چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.

 

وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.

 

خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.

 

خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.

 

خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.

 

حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.

 

خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ،

رنج و سعی و صبوری لازم است !؟

 

 

 

                                    عرفان نظر آهاری


[ چهارشنبه ششم آبان 1388 ] [ 10:30 ] [ الهام ]

[ ]

قلب‌ دختر از عشق‌ بود، پاهايش‌ از استواري‌ و دست‌هايش‌ از دعا. اما شيطان‌ از عشق‌ و استواري‌ و دعا متنفر بود.پس‌ كيسه‌ شرارتش‌ را گشود و محكم‌ترين‌ ريسمانش‌ را به‌ در كشيد. ريسمان‌ نااميدي‌ را.

نااميدي‌ را دور زندگي‌ دختر پيچيد، دور قلب‌ و استواري‌ و دعاهايش. نااميدي‌ پيله‌اي‌ شد و دختر، كرم‌ كوچك‌ ناتواني.
خدا فرشته‌هاي‌ اميد را فرستاد، تا كلاف‌ نااميدي‌ را باز كنند، اما دختر به‌ فرشته‌ها كمك‌ نمي‌كرد. دختر پيله‌ گره‌ گره‌اش‌ را چسبيده‌ بود و مي‌گفت: نه، باز نمي‌شود. هيچ‌ وقت‌ باز نمي‌شود.
شيطان‌ مي‌خنديد و دور كلاف‌ نااميدي‌ مي‌چرخيد. شيطان‌ بود كه‌ مي‌گفت: نه، باز نمي‌شود، هيچ‌ وقت‌ باز نمي‌شود.
خدا پروانه‌اي‌ را فرستاد، تا پيامي‌ را به‌ دختر برساند.
پروانه‌ بر شانه‌هاي‌ رنجور دختر نشست‌ و دختر به‌ ياد آورد كه‌ اين‌ پروانه‌ نيز زماني‌ كرم‌ كوچكي‌ بود گرفتار در پيله‌اي. اما اگر كرمي‌ مي‌تواند از پيله‌اش‌ به‌ درآيد، پس‌ انسان‌ نيز مي‌تواند.
خدا گفت: نخستين‌ گره‌ را تو باز كن‌ تا فرشته‌ها گره‌هاي‌ ديگر را.
دختر نخستين‌ گره‌ را باز كرد...
و ديري‌ نگذشت‌ كه‌ ديگر نه‌ گره‌اي‌ بود و نه‌ پيله‌ و نه‌ كلافي.
هنگامي‌ كه‌ دختر از پيله‌ نااميدي‌ به‌ درآمد، شيطان‌ مدت‌ها بود كه‌ گريخته‌ بود.

 

                                                                  عرفان نظر آهاری

[ شنبه دوم آبان 1388 ] [ 23:20 ] [ الهام ]

[ ]

هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها قالي‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ مي‌تكانند، تا گرد و خاك‌ هزار ساله‌اش‌ بريزد و هر بار با خود مي‌گويند: اين‌ نيست‌ قالي‌اي‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد، اين‌ فرش‌ فاجعه‌ است ...
با زمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌هاي‌ كبود معصيت، با طرح‌هاي‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌هاي‌ ستم.
فرشته‌ها گريه‌ مي‌كنند و قالي‌ آدم‌ را مي‌تكانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ مي‌كنند.
رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش. قالي‌ بزرگي‌ است‌ زندگي‌ كه‌ تو مي‌بافي‌ و من‌ مي‌بافم‌ و او مي‌بافد. همه‌ بافنده‌ايم. مي‌بافيم‌ و نقش‌ مي‌زنيم، مي‌بافيم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا مي‌بريم، مي‌بافيم‌ و مي‌گستريم.
دار اين‌ جهان‌ را خدا برپا كرد. و خدا بود كه‌ فرمود: ببافيد، و آدم‌ نخستين‌ گره‌ را بر پود زندگي‌ زد.
و هر كه‌ آمد، گره‌اي‌ تازه‌ زد و رنگي‌ ريخت‌ و طرحي‌ بافت. و چنين‌ شد كه‌ قالي‌ آدمي‌ رنگ‌رنگ‌ شد. آميزه‌اي‌ از زيبا و نازيبا. سايه‌ روشني‌ از گناه‌ و صواب.
گره‌ تو هم‌ بر اين‌ قالي‌ خواهد ماند. طرح‌ و نقشت‌ نيز. و هزارها سال‌ بعد، آدميان‌ بر فرشي‌ خواهند زيست‌ كه‌ گوشه‌اي‌ از آن‌ را تو بافته‌اي.
كاش‌ گوشه‌اي‌ را كه‌ سهم‌ توست، زيباتر ببافي.

        

                                            ‌عرفان‌ نظرآهاري‌

[ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ] [ 11:15 ] [ الهام ]

[ ]

از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با شکوه ترین جنگها اما همین است.جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح.
از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود.و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد.آیینه ها اما دروغ می گویند.دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند،زیبایش می کند.


جوانی بهایی ست که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد،کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!

عرفان نظرآهاری

[ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ] [ 7:32 ] [ الهام ]

[ ]

از بهشت كه بيرون آمد، دارايي‌اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌بهشت مي‌ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده‌ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي‌خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...

و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود.

                                                      عرفان نظر آهاری

[ جمعه هفدهم مهر 1388 ] [ 20:27 ] [ الهام ]

[ ]

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. باران‌ گرفت. مادرم‌ گفت: چه‌ باراني‌ مي‌آيد. پدرم‌ گفت: بهار است. و ما نمي‌دانستيم‌ باران‌ و بهار نام‌ ديگر آن‌ پيامبر است.آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد...
پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. لباس‌هاي‌ ما خاكي‌ بود. او خاك‌ روي‌ لباس‌هايمان‌ را به‌ اشارتي‌ تكانيد. لباس‌ ما از جنس‌ ابريشم‌ و نور شد و ما قلبمان‌ را از زير لباسمان‌ ديديم.
پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد و تكه‌اي‌ از آن‌ را توي‌ دست‌هايمان‌ گذاشت.
پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد و ناگهان‌ هزار گنجشك‌ عاشق‌ از سرانگشت‌هاي‌ درخت‌ كوچك‌ باغچه‌ روييدند و هزار آوازي‌ را كه‌ در گلويشان‌ جا مانده‌ بود، به‌ ما بخشيدند. و ما به‌ ياد آورديم‌ كه‌ با درخت‌ و پرنده‌ نسبت‌ داريم.
پيامبر از كنار خانه‌ ما رد شد. ما هزار درِ‌ بسته‌ داشتيم‌ و هزار قفل‌ بي‌ كليد. پيامبر كليدي‌ برايمان‌ آورد. اما نام‌ او را كه‌ برديم، قفل‌ها بي‌رخصت‌ كليد باز شدند.
من‌ به‌ خدا گفتم: امروز پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت‌ است.
خدا گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ هر روز پيامبري‌ از كنار خانه‌تان‌ مي‌گذرد و كاش‌ مي‌دانستي‌ بهشت‌ همان‌ قلب‌ توست.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

[ یکشنبه پنجم مهر 1388 ] [ 12:21 ] [ الهام ]

[ ]